معلمی به از استادی

ترم اول دوره دکتری را هر طوری بود گذراندیم. ابتدا که وارد دوره دکتری می‌شدم، انتظار آموختن آخرین تکنولوژی‌های حوزه فناوری اطلاعات یا آشنایی با آخرین مقالات علمی در این حوزه را نداشتم. هدف از دکتری کسب نوعی جهان‌بینی بود. مهم‌تر از جهان‌بینی، یادگیری اخلاق و اخلاق معلمی. خوشبختانه در ترم اول این اتفاق افتاد و در این زمینه دانشگاه انتظاراتم را برآورده کرد. اما یک اتفاق ویژه این ترم داشت و آن هم نشستن پای منبر استادی بود که من را درباره این واقعیت مطمئن کرد: معلمی به از استادی!

معلم زاییده شده برای آموختن است. آموختن در ابعاد مختلف؛ کم‌تر تجاری. استاد پرستیژ دارد، رده دارد و با دانشجو بُر نمی‌خورد. همچنین، استاد باید کمی تجاری باشد؛ ذات دانشگاه این را ایجاب می‌کند. معلمان عاشق آموختن هستند. معلمی بیشتر ذاتی و کمی اکتسابی است؛ درحالی که استادی صرفاً با یک مدرک دکتری قابل دسترسی است. معلم زمان نمی‌شناسد آنقدر می‌آموزد تا خسته شود. معلم برخی اوقات مانند تلنگر عمل می‌کند؛ تلنگر برای فهم زندگی و نه یادگیری علم و گم‌شدن در دنیای پرهیاهوی. به این دلایل، به راستی که معلمی به از استادی!

ترمی که گذشت با یک معلم تراز اول مواجه شدیم. معلمی که تلنگری برای من بود تا زندگی را بهتر بفهمم. یاد بگیرم که فناوری اطلاعات برای زندگی بهتر است؛ زندگی در خدمت فناوری نیست. معلمی که تلنگر زد تا فرق بین پیشرفت و توسعه را بدانیم. معلمی که با رفتار و عمل، معلمی را نشان داد؛ مصداق واقعی برای «دو صَد گفته چون نیم‌‌ کِردار نیست».  تأثیر چنین معلمانی، تنها افزودن علم نیست؛ بلکه آموزش اخلاق و روش است. اگر روش بیاموزیم، علم آموختن سخت نیست.

 

معلمت همه شوخی و دلبری آموخت

جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت

***

غلام آن لب ضحاک و چشم فتانم

که کید و سحر به ضحاک و سامری آموخت

***

تو بت چرا به معلم روی که بتگر چین

به چین زلف تو آید به بتگری آموخت

***

هزار بلبل دستان سرای عاشق را

بباید از تو سخن گفتن دری آموخت

***

برفت رونق بازار آفتاب و قمر

از آن که ره به دکان تو مشتری آموخت

***

همه قبیله من عالمان دین بودند

مرا معلم عشق تو شاعری آموخت

***

مرا به شاعری آموخت روزگار آن گه

که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت

***

مگر دهان تو آموخت تنگی از دل من

وجود من ز میان تو لاغری آموخت

***

بلای عشق تو بنیاد زهد و بیخ ورع

چنان بکند که صوفی قلندری آموخت

***

دگر نه عزم سیاحت کند نه یاد وطن

کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت

***

من آدمی به چنین شکل و قد و خوی و روش

ندیده‌ام مگر این شیوه از پری آموخت

***

به خون خلق فروبرده پنجه کاین حناست

ندانمش که به قتل که شاطری آموخت

***

چنین بگریم از این پس که مرد بتواند

در آب دیده سعدی شناوری آموخت

***

این یادداشت تقدیم به دکتر علی یزدیان؛ معلمی که به از استاد بود. باشد بماند به یادگار.

 

 

0

ارسال پاسخ